داستان دربند در سایت اهل قلم

تاریخ:1387/04/29-08:07

داستان دربند را که از نوشته های خودم بود برای سایت اهل قلم فرستادم که در آن سایت هم منعکس شد . در این جا.

چراغ كه سبز شد، قطار ماشینها آهسته آهسته حركت كردند.  با تاخیر، دور میدان ولیعصر را طی كرد و وارد خیابان ولی عصر شد. عصر سرد پاییز بود و ساعت اوج ترافیك. تا اینجا كه حداقل یكبار به خاطر ورود به طرح ترافیك جریمه شده بود. اصلا به دستور توقف پلیس توجهی نكرد. توی آیینه دید كه پلیس شماره ماشینش را برداشت. بر خلاف عادت همیشه، امروز هیچ حساسیتی به جریمه شدن نداشت. ازدحام مسافرها، باعث كندی حركت ماشینها شده بود. به هر زحمت، راهش را به سمت بالا ادامه داد. نزدیك غروب بود ولی میشدّ چهره آدمها را دقیقا تشخیص داد. بیشترشان دخترها و پسرهایی بودند كه توی پیاده روی عریض خیابون ولیعصر، با هم راه میرفتند و حرف میزدند. چه شور و نشاطی توی قیافهها و حركاتشان پیدا بود . توی آیینه ماشین نگاهی به چهره خودش كرد. اوایل دهه 30 عمرش را می گذراند. هنوز هم چهره خوبی داشت. ابروهای قشنگ و چشمهای درشت روشن با صورت كاملا اصلاح شده و دندونهای یكدست سفید. چند لاخ موی سفید دور شقیقه اش بود. سعی كرد با انگشتهاش، موهای سفید را لای موهای سیاه پنهان كنه. توی این 4 ساله بعد از ازدواج، دو سال اولش را حسابی خورده و خوابیده بود. اما از سال سوم، زد توی ورزش و حسابی هیكلش را روی فرم آورد. توی اداره هم به عنوان یك مرد خوش تیپ قبولش داشتند. یك بار شنیده بود كه یكی از پیر دخترهای اداره، به یكی از خانمها گفته بود كه فقط وقتی حاضر به ازدواج میشه كه خواستگارش از نظر هیكل و قیافه، شبیه اون باشه. سر چهار راه زرتشت، پشت چراغ قرمز ایستاد. هنوز هم دخترها و پسرهای جوون را میدید. یاد 5 سال قبل افتاد. هروقت فیلم خوبی میامد، همراه با نسرین میرفتند سینما. بیشتر اوقات، میدون ونك قرار می گذاشتند و پیاده میامدند سینما آفریقا. راه درازی بود. ولی انگار تا چشم به هم میذاشتند، میرسیدند. اینقدر حرف برای گفتن داشتند كه نمی فهمیدند چطوری جلوی سینما سر در میارن. از وقتی كه یادش میاومد، از اون پسرهایی نبود كه فقط به فكر س/ك/س باشه. به قدری موضوعات تلنبار در ذهن داشت كه تا یك نفراهل دل را پیدا میكرد، بلافاصله صحبتهاشون گل میانداخت. نسرین هم مثل اون، بیشتر طالب موضوعات جدی بود. واقعا جفت خوبی بودند. بلافاصله بعد از آشنایی اولیه كه توی یك كافی شاپ اتفاق افتاد، دوستی عمیقی بینشون شكل گرفت. اتفاقی به اون كافی شاپ رفته بود. برادرش می خواست یكی از دوست دخترهاش رو بیاره خونه و خواهش كرده بود كه خونه خالی باشه. مادرش رفته بود سفره حضرت عباس و فقط اون مزاحم بود. از این كارهای برادرش تعجب میكرد. نمی تونست بفهمه چطور میشه یك پسر با 4 تا دختر همزمان دوست باشه و با همشون هم رابطه سكسی برقرار كنه.از این جور اخلاقیات حالش به هم می خورد. توی همون كافه با نسرین آشنا شد. نسرین داشت " شاملو " می خوند. شعر " دخترای ننه دریا " . خودش هم از كشته مردههای شعر شاملو بود. سر صحبت از همونجا باز شد. بعدش وقتی فهمید نسرین به موسیقی سنتی علاقه منده، حس كرد چیزهای مشتركی بینشون وجود داره و آشناییها و قرارهای بعدی شروع شد. اولش فكر میكرد نسرین نقش بازی میكنه. ولی بعد متوجه شد كه اینطور نیست تا حدی كه برخی اوقات، حتی كم هم میاورد. نظراتش در مورد سینمای معناگرا و موسیقی، خیلی آوانگارد بود. موبایلش زنگ خورد. كلمه khoone را دید. زنش بود. ازش پرسید كه كی برمیگرده. به زنش گفته بود كه با یكی از دوستهای دوران دانشجویی، توی شركت همون دوستش، یه جمع چند نفره ......

چراغ كه سبز شد، قطار ماشینها آهسته آهسته حركت كردند.  با تاخیر، دور میدان ولیعصر را طی كرد و وارد خیابان ولی عصر شد. عصر سرد پاییز بود و ساعت اوج ترافیك. تا اینجا كه حداقل یكبار به خاطر ورود به طرح ترافیك جریمه شده بود. اصلا به دستور توقف پلیس توجهی نكرد. توی آیینه دید كه پلیس شماره ماشینش را برداشت. بر خلاف عادت همیشه، امروز هیچ حساسیتی به جریمه شدن نداشت. ازدحام مسافرها، باعث كندی حركت ماشینها شده بود. به هر زحمت، راهش را به سمت بالا ادامه داد. نزدیك غروب بود ولی میشدّ چهره آدمها را دقیقا تشخیص داد. بیشترشان دخترها و پسرهایی بودند كه توی پیاده روی عریض خیابون ولیعصر، با هم راه میرفتند و حرف میزدند. چه شور و نشاطی توی قیافهها و حركاتشان پیدا بود . توی آیینه ماشین نگاهی به چهره خودش كرد. اوایل دهه 30 عمرش را می گذراند. هنوز هم چهره خوبی داشت. ابروهای قشنگ و چشمهای درشت روشن با صورت كاملا اصلاح شده و دندونهای یكدست سفید. چند لاخ موی سفید دور شقیقه اش بود. سعی كرد با انگشتهاش، موهای سفید را لای موهای سیاه پنهان كنه. توی این 4 ساله بعد از ازدواج، دو سال اولش را حسابی خورده و خوابیده بود. اما از سال سوم، زد توی ورزش و حسابی هیكلش را روی فرم آورد. توی اداره هم به عنوان یك مرد خوش تیپ قبولش داشتند. یك بار شنیده بود كه یكی از پیر دخترهای اداره، به یكی از خانمها گفته بود كه فقط وقتی حاضر به ازدواج میشه كه خواستگارش از نظر هیكل و قیافه، شبیه اون باشه. سر چهار راه زرتشت، پشت چراغ قرمز ایستاد. هنوز هم دخترها و پسرهای جوون را میدید. یاد 5 سال قبل افتاد. هروقت فیلم خوبی میامد، همراه با نسرین میرفتند سینما. بیشتر اوقات، میدون ونك قرار می گذاشتند و پیاده میامدند سینما آفریقا. راه درازی بود. ولی انگار تا چشم به هم میذاشتند، میرسیدند. اینقدر حرف برای گفتن داشتند كه نمی فهمیدند چطوری جلوی سینما سر در میارن. از وقتی كه یادش میاومد، از اون پسرهایی نبود كه فقط به فكر س/ك/س باشه. به قدری موضوعات تلنبار در ذهن داشت كه تا یك نفراهل دل را پیدا میكرد، بلافاصله صحبتهاشون گل میانداخت. نسرین هم مثل اون، بیشتر طالب موضوعات جدی بود. واقعا جفت خوبی بودند. بلافاصله بعد از آشنایی اولیه كه توی یك كافی شاپ اتفاق افتاد، دوستی عمیقی بینشون شكل گرفت. اتفاقی به اون كافی شاپ رفته بود. برادرش می خواست یكی از دوست دخترهاش رو بیاره خونه و خواهش كرده بود كه خونه خالی باشه. مادرش رفته بود سفره حضرت عباس و فقط اون مزاحم بود. از این كارهای برادرش تعجب میكرد. نمی تونست بفهمه چطور میشه یك پسر با 4 تا دختر همزمان دوست باشه و با همشون هم رابطه سكسی برقرار كنه.از این جور اخلاقیات حالش به هم می خورد. توی همون كافه با نسرین آشنا شد. نسرین داشت " شاملو " می خوند. شعر " دخترای ننه دریا " . خودش هم از كشته مردههای شعر شاملو بود. سر صحبت از همونجا باز شد. بعدش وقتی فهمید نسرین به موسیقی سنتی علاقه منده، حس كرد چیزهای مشتركی بینشون وجود داره و آشناییها و قرارهای بعدی شروع شد. اولش فكر میكرد نسرین نقش بازی میكنه. ولی بعد متوجه شد كه اینطور نیست تا حدی كه برخی اوقات، حتی كم هم میاورد. نظراتش در مورد سینمای معناگرا و موسیقی، خیلی آوانگارد بود. موبایلش زنگ خورد. كلمه khoone را دید. زنش بود. ازش پرسید كه كی برمیگرده. به زنش گفته بود كه با یكی از دوستهای دوران دانشجویی، توی شركت همون دوستش، یه جمع چند نفره از همكلاسیهای قدیمی جمعند. هیچ وقت زنش زیاد پا پی روابطش با دیگران نمیشد. یه جورایی بهش اطمینان داشت. به همین خاطر وقتی به زنش گفت كه شاید شام رو هم با همون دوستاش بخوره، فقط زنش گفت كه خوش بگذره و مواظب باشه سرما نخوره. بعد هم قطع كرد .
به حوالی عباس آباد رسیده بود و داشت پیچ خیابان را رد میكرد. اولین بار بود كه در مورد چنین موضوع مهمی به زنش دروغ می گفت. آخه چطور می تونست بگه كه نسرین، از طریق اینترنت و وبلاگش تونسته اونو پیدا كنه. پیش خودش فكر كرد كه دنیای كوچیكی است و هیچ چیز از هیچ كس پنهان نمی مونه. اولین بار كه ایمیل نسرین را دریافت كرد، توی subject نوشته بود:

Salam. man nasrin hastam.

فكر كرد شاید از این ایمیلهای سركاری باشه و حذفش كرد. ولی وقتی ایمیل دوم را دریافت كرد، توی همون subject ، نام فامیل نسرین هم نوشته شده بود. اولش به جا نیاورد، ولی بك دفعه دلش هری ریخت پایین. نمی تونست بر وسوسه اش غلبه كنه و بالاخره ایمیل را باز كرد. ضمیمه ای ظاهر شد كه معلوم بود یك عكسه. وقتی عكس ظاهر شد،..... خدایا خودش بود. نسرین عجب عكسی،. همون طراوت و انرژی و زیبایی از چهره اش می بارید . ابروهای كمانی كه معلوم بود با مهارت تتو شدن ؛ چشمهای كشیده و مینیاتوری و عسلی ؛ لبهای هوسناك ؛ دندونهای ردیف سفید ؛ دماغ كشیده و ظریف. همون جهره جذاب و دلكش كه داشت از توی مانیتور نگاهش میكرد. به عكس خیره مونده بود. انگار همه تصاویر خوش زندگیش، روی صفحه مانیتور جون می گرفتند. با صدایSMS  دوباره به خودش اومد. شماره زنش بود. سر توانیر توی ترافیك گیر كرده بود. زنش می خواست كه موقع اومدن یك دبه ماست بخره. حالش بد شد. به خاطر یك دبه ماست الكی از اون حال و هوا بیرون اومد. اولش خواست كه زنگ بزنه و بگه حوصله خرید نداره. ولی پشیمان شد. به زنش فكر كرد. اگه توی قصههاو داستانها، صحبت از یك زن خوب باشه، حتما منظورشون، زن اونه. یك زن سنتی با همون ویژگیهای شناخته شده شرقی : محجوب و آرام و قابل اطمینان . از طریق یكی از دوستهای مادرش با خانواده زنش آشنا شدند. اونوقتها برای زن گرفتن تحت فشار بود. میدونست خانواده اش از اون تیپهایی نیستند كه اگر خودش كسی را كاندید كند، بتواند موافقت خانواده را بگیرد. مادرش معتقد بود دختری كه با كسی دوست بشه، بعد از ازدواج هم با مردهای دیگه دوست میشه. طبق لیست مادرش، یازده بار رفته بودند " دختر بینی ". هیچ كدوم رو پسند نكرده بود و یا شاید اونها پسندش نكرده بودند. از وقتی با نسرین آشنا شد، دیگه هیچ دختری به دلش نمی نشست. واقعیتش این بود كه هیچ دختری رو از نظر زیبایی و متانت، قابل مقایسه با نسرین نمیدونست. پدرش هم در این مورد، تابع مادرش بود. خودش خوب میدونست كه نمی تونه از موقعیت مالی مناسب پدرش صرفنظر كنه؛ ولی تنها شرط پدرش، اطاعت از مادر بود. طی یك مراسم آبرومند و با رعایت كلیه تشریفات و مراسم مذهبی عقد كردند.آرامش عجیبی تو زندگیش حكمفرما بود. میدّونست كه این آرامش فقط به خاطر وجود زنشه. همیشه این زنش بود كه كوتاه میاومد . از اون زنهایی كه یاد گرفته باید مردش را توی رختخواب و آشپزخونه راضی نگه داره. دستپخت خوبی داشت و توی رختخواب هم كم نمی گذاشت. یك بار از زنش سوال كرد كه اگر 40 سال دیگه ازش بپرسن كه چه فضیلتی داشته، چه جوابی داره ؟ زنش هم بعد از كلی فكر كردن گفت كه بزرگترین فضیلت از نظر اون، وفاداری به شوهره. چقدر از این جواب متعجب شده بود. پس تكلیف عشق تو زندگیها چیه ؟ توی این مدت بعد از ازدواج داشت یه جورایی به بن بست فلسفی میرسید. روش زندگیش طوری بود كه رفته رفته باورهای قدیمی خودش هم براش كمرنگ میشد. مثلا همین عشق. اینكه عاشق بشی و خون دل بخوری تا اگه قضا و قدر همراهیت كنن و به عشقت برسی. بعد هم از حاصل عشقبازیها، موجود دیگه ای وارد این دنیا بشه كه اون هم نفهمه چرا اومده و چرا رفته. و یا اینكه در صورت رسیدن به عشقمون، با یه بغل خوابی ساده، یا یه جیغ بچه و یا یه بوی پیاز داغ و قرمه سبزی،، دوباره روزمرگی و ماندگی زندگی به سراغت بیاد و نه دیگه اثری از علاقه و نیاز بمونه و نه اثری از عشق، كه بقولی عالیترین تمایل و وابستگی بشریه. رسید دور میدان ونك. شلوغی دور میدان كلافه اش كرد . یاد دیشب افتاد كه با زنش یك نیمچه دعوایی كرده بود. داشت فیلم " كوتاه درباره عشق" كیشلوفسكی را میدید كه زنش پیله كرد میخواد سریال طنز كانال 3 رو ببینه. از حرصش تلویزیون را خاموش كرد و داد و بیداد راه انداخت. زنش اول لج كرد ؛ ولی بعد مثل همیشه كوتاه آمد و از دیدن سریال منصرف شد. یاد اون روزی افتاد كه با نسرین همین فیلم كیشلوفسكی را دیده بود. اونوقتها دستگاههای dvd زیاد معمول نبود و فیلمها بیشتر روی نوارهای ویدیویی ضبط میشدند. پیدا كردن فیلم خوب هم كار مشكلی به نظر میرسید. ولی تو دست و بال نسرین همیشه فیلم خوب پیدا میشد. وقتی با همدیگه فیلم رو دیدند، نسرین خیلی احساساتی شد. بعد فیلم رو براش تحلیل كرد. از راز اون تلسكوپی گفت كه پسر قهرمان فیلم، از پشت آن، زن را میدید كه بغل این و آن می لولید.، یا آن لحظه ای كه پسر، دست زن را می گیره و از حال میره. نسرین با چه حرارتی می گفت كه چه نفس هنرمندانه ای در روح فیلمهای كیشلوفسكی وجود داره و اینكه عشق، خیلی دست یافتنی تر از اونه كه همه فكر میكنند. همین دیشب دوباره فیلم را گذاشت كه ببینه . توی همه لحظات فیلم، نسرین را حس میكرد كه در نارش نشسته و در مورد كارگردان و تحلیل فیلم حرف میزنه. رسید سر تقاطع نیایش. رادیو را روشن كرد . آهنگی پخش می شد و صدای خواننده به گوش می رسید: تو را من چشم در راهم شباهنگام ؛ در آن نوبت كه بندد دست نیلوفر به ....نسرین چقدر این شعر نیما را دوست داشت. همیشه سر قبر " فروغ " در قبرستان ظهیر الدوله این شعر را می خواند. خیلی از جمعهها میرفتند ظهیر الدوله و نسرین سر قبر "فروغ" و "رهی" و "بهار" و "داریوش رفیعی" و "مرتضی محجوبی" و " ایرج میرزا " می نشست و همیشه از شعرهاشون می خوند و یا یه آهنگ رو زمزمه میكرد. رسید روبروی پارك ملت. چقدر توی این پارك با هم قدم زده بودند. یك بار یكی از آشناها كه ظاهرا اونها رو با هم دیده بود، به مادرش راپورت داده و ضمنا از سلیقه اون هم تعریف كرده بود. زیبایی نسرین واقعا مسحور كننده به نظر میرسید. به همین خاطر خیلی مورد توجه پسرها بود. خودش تعریف میكرد كه قبل از اون، با 4 تا پسر دوست بوده. ولی ظاهرا همه اونها چیزی بودند مثل برادر خودش . فقط عشق و حال و مهمونی و ماشین بازی و جاز و راك. نسرین میگفت كه چطور یك بار سعی میكرده به یكی از اونها در مورد تفاوت ساختاری موسیقی پاپ و سنتی توضیح بده و در حین صحبت، پسر بی اعتنا به حرفهای اون، با فلان جایش بازی میكرده و زیپش را پایین میاورده تا به قول خودش، یك مرحله جلوتر باشه !!!پل پارك وی را میدید. پایش از بس كلاج و دنده گرفته بود، درد میكرد. با هر زحمتی، از زیر پل رد شد. یاد اونروزی

نوع مطلب : فرهنگی 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 




Admin Logo
themebox Logo



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic