دوزخ

تاریخ:1387/02/3-04:04

داستان کوتاه قشنگی است از آقای مصطفی طباطبایی که در

سایت ادبی جن و پری منتشر شده است :

دوزخ

مصطفی طباطبایی

چیز سردی را که در واقع هیچ چیز نبود، با دست چپم لمس کردم، همان باعث شد از خواب بیدار شوم. وقتی چشمانم را باز کردم، نگاهم به سقفی افتاد خاکستری رنگ و یکدست صاف، بدون هیچ چراغی در آن. به سمت چپم برگشتم، دیواری بود به رنگ خاکستری تیره. کنار تخت، میزی کوچک قرار داشت که روی آن هیچ چیز نبود. سمت راستم اوضاع بهتر بود، گوشه‌ی دیوار سمت راستی، پنجره‌ی کوچکی بود. با آنکه تصویر روز آفتابی در قاب آن پیدا بود، اما نوری از داخلش به اتاق نمی‌تابید، یا شاید این تصور من بود. بلند شدم و روی تخت نشستم. چسبیده به دیوار، درست مقابل من، تلویزیون بزرگی قرار داشت. در گوشه‌ی سمت چپ اتاق، فرورفتگی دالان مانندی بود که به نظرم آمد درِ اتاق باید آنجا باشد.

احساس می‌کردم که من به اینجا تعلق ندارم، سعی کردم به خاطر بیاورم که چطور واردش شده‌ام. باورش برایم خیلی سخت بود، اما هرچه به حافظه‌ام فشار آوردم تنها چیزی که می‌دیدم صفحه‌ی تاریک و کدری بود درست مثل صفحه‌ی تلویزیونی که جلوی چشمانم بود. هیچ تصویری یا صدایی، هیچ خاطره‌ای یا چیزی برای فکر کردن در موردش توی ذهنم نبود. خیلی احساس تنهایی می‌کردم و از شدت ترس بدنم عرق کرده بود.

با شتاب از تخت بلند شدم و به طرف دالانی که فکر می‌کردم درِ خروجی آنجاست رفتم. در حالی که می‌دویدم در را باز کردم و محکم به دیواری گچی برخورد کردم و به پشت روی زمین افتادم. باورم نمی‌شد، آنجا دری نبود که بشود از آن خارج شد، تنها گنجه‌ای خالی بود با عمق کم. با عجله به سمت پنجره رفتم و سعی کردم بازش کنم اما راهی به بیرون نبود و تنها تابلویی با قابی شبیه پنجره به دیوار آویزان بود. قلبم داشت از سینه‌ام کنده می‌شد. سعی کردم آرام باشم و خونسردی‌ام را حفظ کنم، بعد تمرکز کردم تا چیزی به یاد بیاورم، هر چه زور زدم همان تصویر کدر و تاریک بود. فکر کردم شاید ضربه‌ای به سرم خورده و دچار فراموشی شده‌ام. با دست، پشت سرم را لمس کردم، ولی سرم درد نمی‌کرد. با این وجود نمی‌دانم چرا احساس می‌کردم باید دنبال علامتی مثل خالکوبی یا یک زخم، و یا چنین چیزی روی بدنم بگردم. همه‌ی لباس‌هایم را از تنم در آوردم و ......

مصطفی طباطبایی

داستان: دوزخ

 

چیز سردی را که در واقع هیچ چیز نبود، با دست چپم لمس کردم، همان باعث شد از خواب بیدار شوم. وقتی چشمانم را باز کردم، نگاهم به سقفی افتاد خاکستری رنگ و یکدست صاف، بدون هیچ چراغی در آن. به سمت چپم برگشتم، دیواری بود به رنگ خاکستری تیره. کنار تخت، میزی کوچک قرار داشت که روی آن هیچ چیز نبود. سمت راستم اوضاع بهتر بود، گوشه‌ی دیوار سمت راستی، پنجره‌ی کوچکی بود. با آنکه تصویر روز آفتابی در قاب آن پیدا بود، اما نوری از داخلش به اتاق نمی‌تابید، یا شاید این تصور من بود. بلند شدم و روی تخت نشستم. چسبیده به دیوار، درست مقابل من، تلویزیون بزرگی قرار داشت. در گوشه‌ی سمت چپ اتاق، فرورفتگی دالان مانندی بود که به نظرم آمد درِ اتاق باید آنجا باشد. احساس می‌کردم که من به اینجا تعلق ندارم، سعی کردم به خاطر بیاورم که چطور واردش شده‌ام. باورش برایم خیلی سخت بود، اما هرچه به حافظه‌ام فشار آوردم تنها چیزی که می‌دیدم صفحه‌ی تاریک و کدری بود درست مثل صفحه‌ی تلویزیونی که جلوی چشمانم بود. هیچ تصویری یا صدایی، هیچ خاطره‌ای یا چیزی برای فکر کردن در موردش توی ذهنم نبود. خیلی احساس تنهایی می‌کردم و از شدت ترس بدنم عرق کرده بود. با شتاب از تخت بلند شدم و به طرف دالانی که فکر می‌کردم درِ خروجی آنجاست رفتم. در حالی که می‌دویدم در را باز کردم و محکم به دیواری گچی برخورد کردم و به پشت روی زمین افتادم. باورم نمی‌شد، آنجا دری نبود که بشود از آن خارج شد، تنها گنجه‌ای خالی بود با عمق کم. با عجله به سمت پنجره رفتم و سعی کردم بازش کنم اما راهی به بیرون نبود و تنها تابلویی با قابی شبیه پنجره به دیوار آویزان بود. قلبم داشت از سینه‌ام کنده می‌شد. سعی کردم آرام باشم و خونسردی‌ام را حفظ کنم، بعد تمرکز کردم تا چیزی به یاد بیاورم، هر چه زور زدم همان تصویر کدر و تاریک بود. فکر کردم شاید ضربه‌ای به سرم خورده و دچار فراموشی شده‌ام. با دست، پشت سرم را لمس کردم، ولی سرم درد نمی‌کرد. با این وجود نمی‌دانم چرا احساس می‌کردم باید دنبال علامتی مثل خالکوبی یا یک زخم، و یا چنین چیزی روی بدنم بگردم. همه‌ی لباس‌هایم را از تنم در آوردم و با دقت، دست‌‌ها و پاها و شکمم را وارسی کردم، اما چیزی نیافتم. لباس‌هایم را پوشیدم و تلویزیون را روشن کردم به امید اینکه آنچه که در آن می‌دیدم کمکی به من کند. ولی تلویزیون با اینکه روشن بود، باز هم تصویرش تاریک و کدر بود. دیگر نمی‌توانستم خونسرد بمانم، شروع کردم به داد و فریاد و هرچه به زبانم می‌آمد گفتم. اولش با خشونت و تهدید و بعد با خواهش و التماس. فکر می‌کردم من را دزدیده باشند و به جایی آورده باشند که به هدفشان برسند. شاید برای آزمایشات محرمانه و خطرناک و یا شاید برای اخاذی. شاید هم بیمار روانی بودم و برای درمان مرا به اینجا آورده بودند. درست است که من چیزی را به یاد نمی‌آوردم، اما اینها افکاری بود که به طور ناگهانی به ذهنم می‌رسید، آن هم از جایی که به نظرم بسیار دور می‌بود. نشستم جلوی تلویزیون، که هنوز روشن بود. آرام اشک می‌ریختم و بعد با صدای بلند به گریه‌ام ادامه دادم، در حالی که سرم را بین دو دست گرفته بودم و آن را چسبانده بودم به زمین، انگار از روی پشیمانی می‌گریستم. مدتی بعد از زمین بلند شدم و گوشم را چسباندم به دیوار. کنار هر دیواری چند دقیقه با سکوت کامل ایستادم و گوش کردم، اما هیچ صدایی نبود. با مشت به دیوار کوبیدم تا شاید جوابی بگیرم، هیچ جوابی نبود. تصمیم گرفتم بخوابم، چون به این نتیجه رسیدم که شاید همه‌ی اینها خواب است. مدتی گذشت و خوابم نبرد. همچنان روی تخت دراز کشیده بودم، بی‌هیچ تصویر و صدایی درون ذهنم. مدتی،که به نظرم خیلی طولانی بود سپری شد اما هیچ چیز برای من تغییر نکرد. این بار تصمیم گرفتم به نحوی خودم را بکُشم. سقف جایی برای آویزان کردن طناب یا چیزی شبیه به آن را نداشت تا بتوانم خودم را دار بزنم. سیم تلویزیون را دور گردنم پیچیدم و فشار دادم، چند دقیقه به سختی سپری شد، بی‌تأثیر بود. دورخیز کردم و با سرعت، سرم را به دیوار کوبیدم، چند بار هم تکرار کردم، سرم هیچ طوریش نمی‌شد. در حالی که از شدت تعجب و عصبانیت داشتم دیوانه می‌شدم شیشه‌ی تلویزیون را شکستم و خواستم رگ دستم را با آن ببرم، هر قدر تلاش کردم نمی‌برید. حتی شیشه را قورت دادم و دستم را داخل پریز برق کردم، هیچ بلایی سرم نمی‌آمد. کم کم خسته شدم، پلک‌هایم سنگین شد و به‌خواب رفتم.

خودم را در اتاقی مجلل و دلباز که ظاهرا بخشی از یک خانه‌ی بزرگ بود یافتم. چند مبل چرمی سفید داخل سالن بود و میزی کوتاه و شیشه‌ای در وسط آنها قرار داشت، که روی آن وسایل پذیرایی مثل آجیل و میوه، سیگار و زیر سیگاری، و چیزهایی از این قبیل بود. و یک کتاب هم بود که پشت جلدش معلوم بود و من تمایلی نداشتم که برش گردانم و روی جلدش را بخوانم. در گوشه‌ی سالن تلویزیونی بسیار بزرگ قرار داشت. به تصاویری که از آن پخش می‌شد نگاه کردم، پسر بچه‌ای پنج، شش ساله روی تاب نشسته بود و مادرش پشت سرش ایستاده بود و تابش می‌داد. پسر بچه‌ی دیگری که کمی از آن یکی بزرگتر بود با پدرش توپ بازی می‌کرد. من آنها را نمی‌شناختم، اما احساسی درونی نسبت آنها با یکدیگر را برایم مشخص می‌کرد. دختری کوچک وارد تصویر شد و خواست به جای پسرک بنشیند و تاب بخورد. جای خیلی سرسبزی بود، از آن جاها که جان می‌دهد برای پیک نیک. پخش تصاویر همچنان ادامه داشت بدون هیچ صدایی و من یک لحظه هم از آن چشم بر نمی‌داشتم. با خوشیِ آنها حسابی سر ذوق آمده بودم و خیلی کیف می‌کردم. برایم جالب بود که حتی بچه‌ها طوری رفتار می‌کردند که انگار دوربینی وجود ندارد. احساس می‌کردم قبلا چنین تصاویری را از نزدیک دیده‌ام و خودم هم آنجا بوده‌ام، ولی نمی‌دانستم من کدام یک از آنها می‌توانستم باشم. شاید آنکه تمام مدت فیلمبرداری می‌کرد من بودم.

با احساس کیف و سرخوشی از خواب بیدار شدم و متوجه شدم که هنوز در همان اتاقِ دربسته‌ام. با این تفاوت که همان‌جایی که تلویزیون قرار داشت، آینه‌ای به دیوار آویزان بود. دیگر هیچ چیز تغییری نکرده بود. نمی‌دانم چطور کسی آمده بود داخل و آینه را آنجا گذاشته بود. با آنکه ذهنم همچنان خالی بود این طور احساس می‌کردم که همه چیز داخل اتاق همان طور که قبل از خوابم بوده، بود و تنها آینه‌ به آن اضافه شده. از تخت بلند شدم و به سمت آینه رفتم. چهره‌ی خودم را در آینه دیدم، اما به حافظه‌ام کمکی نکرد. خیره شدم به صورتم و جلوتر رفتم. باز دوباره اشکم داشت در می‌آمد که این‌بار خودم را کنترل کردم. ناگهان به نظرم آمد کسی از پشت سرم مرا صدا می‌کند، نفهمیدم اسمم را گفت یا اینکه فقط مرا مورد خطاب قرار داد. برگشتم، کسی آنجا نبود. احساس کردم بدنم سرد شده و مایعی غلیظ از گردنم به روی بدنم می‌ریزد، برگشتم به سمت آینه و دیدم زخمی از گردنم سر باز کرده و خون مثل وقتی که آب از سوراخی فوران می‌کند، بیرون زده و فواره‌ای روی گردنم درست شده بود که مایعی  قرمز رنگ را به صورت افقی به دیوار و روی تابلویی که به آن آویزان بود می‌پاشاند و بخشی از آن هم روی بدنم می‌سرید و پایین می‌رفت. بعد تصویری در ذهنم نقش بست، من به همراه مرد دیگری به چند خانواده که در پیک نیک بودند حمله کردیم و همه را با اسلحه‌ای که دستمان بود کشتیم، حتی بچه‌ها و  زن‌ها را. بعد در جایی دیگر داشتیم می‌گریختیم که ناگهان سوزشی را در گردنم احساس کردم و وقتی به سایه‌ی خودم نگاه کردم دیدم از کنار گردنم که سوراخی در آن ایجاد شده بود خون فواره زده بیرون. کم کم خون همه جای اتاق را فرا گرفت و من در حالی که از وحشت و ترس فریاد می‌زدم، در خون خودم غرق می‌شدم.

چیز سردی را با دست چپم لمس کرده بودم، که باعث شد از خواب بیدار شوم. وقتی چشمانم را باز کردم، نگاهم به سقفی افتاد خاکستری...

 

تهران/ بهمن 86

 

 



نوع مطلب : فرهنگی 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 




Admin Logo
themebox Logo



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic