دربند ( داستان کوتاهی از خودم)

تاریخ:1386/12/4-10:02

چراغ كه سبز شد ، قطار ماشینها آهسته آهسته حركت كردند . با تاخیر ، دور میدان ولیعصر را طی كرد و وارد خیابان ولی عصر شد . باید به سمت تجریش می رفت . قرارداشت . عصر سرد پاییز بود و ساعت اوج ترافیك .

تا اینجا كه حداقل یكبار به خاطر ورود به طرح ترافیك جریمه شده بود . اصلا به دستور توقف پلیس توجهی نكرد. توی آیینه دید كه پلیس شماره ماشینش را برداشت . بر خلاف عادت همیشه ، امروز هیچ حساسیتی به جریمه شدن نداشت .

ازدحام مسافرها ، باعث كندی حركت ماشین ها شده بود . به هر زحمت ، راهش را به سمت بالا ادامه داد . نزدیك غروب بود  ولی می شد چهره آدمها را دقیقا تشخیص داد . بیشترشان دخترها و پسرهایی بودند كه توی پیاده روی عریض خیابون ولیعصر ، با هم راه می رفتند و حرف می زدند . چه شور و نشاطی توی قیافه ها و حركاتشان پیدا بود .

توی آیینه ماشین نگاهی به چهره خودش كرد . اوایل دهه 30 عمرش را می گذراند . هنوز هم چهره خوبی داشت . ابروهای قشنگ و چشم های درشت روشن با صورت كاملا اصلاح شده و دندونهای یكدست سفید .

چند لاخ موی سفید دور شقیقه اش بود . سعی كرد با انگشت هاش ، موهای سفید را لای موهای سیاه پنهان كنه . توی این 4 ساله بعد از ازدواج ، دو سال اولش را حسابی خورده و خوابیده بود . اما از سال سوم ، زد توی ورزش و حسابی هیكلش را روی فرم آورد. توی اداره هم به عنوان یك مرد خوش تیپ قبولش داشتند . یك بار شنیده بود كه یكی از پیر دختر های اداره ، به یكی از خانمها گفته بود كه فقط وقتی حاضر به ازدواج می شه كه خواستگارش از نظر هیكل و قیافه ، شبیه اون باشه .

سر چهار راه زرتشت ، پشت چراغ قرمز ایستاد . هنوز هم دخترها و پسرهای جوون را می دید . یاد 5 سال قبل افتاد. هروقت فیلم خوبی می آمد ، همراه با نسرین می رفتند سینما . بیشتر اوقات ، میدون ونك قرار می گذاشتند و پیاده می آمدند سینما آفریقا . راه درازی بود . ولی انگار تا چشم به هم میذاشتند ، می رسیدند.  اینقدر حرف برای گفتن داشتند كه نمی فهمیدند چطوری جلوی سینما سر در می آرن.

از وقتی كه یادش می اومد ، از اون پسرهایی نبود كه فقط به فكر سكس باشه . به قدری موضوعات تلنبار  در ذهن داشت كه تا یك نفراهل دل  را پیدا می كرد ، بلافاصله صحبتهاشون گل می انداخت .

نسرین هم مثل اون ، بیشتر طالب موضوعات جدی بود . واقعا جفت خوبی بودند . بلافاصله بعد از آشنایی اولیه كه توی یك كافی شاپ اتفاق افتاد ، دوستی عمیقی بینشون شكل گرفت .

اتفاقی به اون كافی شاپ رفته بود . برادرش می خواست یكی از دوست دخترهاش رو بیاره خونه  و خواهش كرده بود كه خونه خالی باشه . مادرش رفته بود سفره حضرت عباس و فقط اون مزاحم بود .

از این كارهای برادرش تعجب می كرد . نمی تونست بفهمه چطور میشه یك پسر با 4 تا دختر همزمان دوست باشه و با همشون هم رابطه سكسی برقرار كنه . از این جور اخلاقیات حالش به هم می خورد .

توی همون كافه با نسرین آشنا شد . نسرین داشت " شاملو " می خوند . شعر " دخترای ننه دریا " . خودش هم از كشته مرده های شعر شاملو بود . سر صحبت از همونجا باز شد . بعدش وقتی فهمید نسرین به موسیقی سنتی علاقه منده ، حس كرد چیزهای مشتركی بینشون وجود داره و آشنایی ها و قرارهای بعدی شروع شد . اولش فكر می كرد نسرین نقش بازی می كنه . ولی بعد متوجه شد كه اینطور نیست  تا حدی كه برخی اوقات ، حتی كم هم می آورد. نظراتش در مورد سینمای معناگرا و موسیقی ، خیلی آوانگارد بود .

 موبایلش زنگ خورد . كلمه  khoone  را دید . زنش بود . ازش پرسید كه كی برمیگرده . به زنش گفته بود كه با یكی از دوست های دوران دانشجویی ، توی شركت همون دوستش ، یه جمع چند نفره از همكلاسی های قدیمی جمعند . هیچ وقت زنش زیاد  پا پی  روابطش با دیگران نمی شد . یه جورایی بهش اطمینان داشت . به همین خاطر وقتی به زنش گفت كه شاید شام رو هم با همون دوستاش بخوره ، فقط زنش گفت كه خوش بگذره و مواظب باشه سرما نخوره . بعد هم قطع كرد .

به حوالی عباس آباد رسیده بود و داشت پیچ خیابان را رد می كرد.

اولین بار بود كه در مورد چنین موضوع مهمی به زنش دروغ می گفت . آخه چطور می تونست بگه كه نسرین ، از طریق اینترنت و وبلاگش تونسته  اونو پیدا كنه .

پیش خودش فكر كرد كه دنیای كوچیكی است و هیچ چیز از هیچ كس پنهان نمی مونه .  قبلا چند بار توی گوگل ، اسم چند تا از دوستاش را سرچ كرده بود . به غیر از یك نفر ، اسم هیچكدومشون توی اینترنت نبود . وقتی برای همون دوستش یك ایمیل فرستاد ، بعد از دو هفته جوابی دریافت كرد . دوستش  الان توی دوبی در كار املاكه و تا چند ماه دیگه هم ایران نمی آد.

اولین بار كه ایمیل نسرین را دریافت كرد ، توی  subject  نوشته بود

Salam . man  nasrin   hastam .

 فكر كرد شاید از این ایمیل های سركاری باشه و حذفش كرد . ولی وقتی ایمیل دوم را دریافت كرد ، توی همون   سابجکت  ، نام فامیل نسرین هم نوشته شده بود . اولش به جا نیاورد ، ولی بك دفعه دلش هری ریخت پایین . پیش خودش گفت ...

چراغ كه سبز شد ، قطار ماشینها آهسته آهسته حركت كردند . با تاخیر ، دور میدان ولیعصر را طی كرد و وارد خیابان ولی عصر شد . باید به سمت تجریش می رفت . قرارداشت . عصر سرد پاییز بود و ساعت اوج ترافیك .

تا اینجا كه حداقل یكبار به خاطر ورود به طرح ترافیك جریمه شده بود . اصلا به دستور توقف پلیس توجهی نكرد. توی آیینه دید كه پلیس شماره ماشینش را برداشت . بر خلاف عادت همیشه ، امروز هیچ حساسیتی به جریمه شدن نداشت .

ازدحام مسافرها ، باعث كندی حركت ماشین ها شده بود . به هر زحمت ، راهش را به سمت بالا ادامه داد . نزدیك غروب بود  ولی می شد چهره آدمها را دقیقا تشخیص داد . بیشترشان دخترها و پسرهایی بودند كه توی پیاده روی عریض خیابون ولیعصر ، با هم راه می رفتند و حرف می زدند . چه شور و نشاطی توی قیافه ها و حركاتشان پیدا بود .

توی آیینه ماشین نگاهی به چهره خودش كرد . اوایل دهه 30 عمرش را می گذراند . هنوز هم چهره خوبی داشت . ابروهای قشنگ و چشم های درشت روشن با صورت كاملا اصلاح شده و دندونهای یكدست سفید .

چند لاخ موی سفید دور شقیقه اش بود . سعی كرد با انگشت هاش ، موهای سفید را لای موهای سیاه پنهان كنه . توی این 4 ساله بعد از ازدواج ، دو سال اولش را حسابی خورده و خوابیده بود . اما از سال سوم ، زد توی ورزش و حسابی هیكلش را روی فرم آورد. توی اداره هم به عنوان یك مرد خوش تیپ قبولش داشتند . یك بار شنیده بود كه یكی از پیر دختر های اداره ، به یكی از خانمها گفته بود كه فقط وقتی حاضر به ازدواج می شه كه خواستگارش از نظر هیكل و قیافه ، شبیه اون باشه .

سر چهار راه زرتشت ، پشت چراغ قرمز ایستاد . هنوز هم دخترها و پسرهای جوون را می دید . یاد 5 سال قبل افتاد. هروقت فیلم خوبی می آمد ، همراه با نسرین می رفتند سینما . بیشتر اوقات ، میدون ونك قرار می گذاشتند و پیاده می آمدند سینما آفریقا . راه درازی بود . ولی انگار تا چشم به هم میذاشتند ، می رسیدند.  اینقدر حرف برای گفتن داشتند كه نمی فهمیدند چطوری جلوی سینما سر در می آرن.

از وقتی كه یادش می اومد ، از اون پسرهایی نبود كه فقط به فكر سكس باشه . به قدری موضوعات تلنبار  در ذهن داشت كه تا یك نفراهل دل  را پیدا می كرد ، بلافاصله صحبتهاشون گل می انداخت .

نسرین هم مثل اون ، بیشتر طالب موضوعات جدی بود . واقعا جفت خوبی بودند . بلافاصله بعد از آشنایی اولیه كه توی یك كافی شاپ اتفاق افتاد ، دوستی عمیقی بینشون شكل گرفت .

اتفاقی به اون كافی شاپ رفته بود . برادرش می خواست یكی از دوست دخترهاش رو بیاره خونه  و خواهش كرده بود كه خونه خالی باشه . مادرش رفته بود سفره حضرت عباس و فقط اون مزاحم بود .

از این كارهای برادرش تعجب می كرد . نمی تونست بفهمه چطور میشه یك پسر با 4 تا دختر همزمان دوست باشه و با همشون هم رابطه سكسی برقرار كنه . از این جور اخلاقیات حالش به هم می خورد .

توی همون كافه با نسرین آشنا شد . نسرین داشت " شاملو " می خوند . شعر " دخترای ننه دریا " . خودش هم از كشته مرده های شعر شاملو بود . سر صحبت از همونجا باز شد . بعدش وقتی فهمید نسرین به موسیقی سنتی علاقه منده ، حس كرد چیزهای مشتركی بینشون وجود داره و آشنایی ها و قرارهای بعدی شروع شد . اولش فكر می كرد نسرین نقش بازی می كنه . ولی بعد متوجه شد كه اینطور نیست  تا حدی كه برخی اوقات ، حتی كم هم می آورد. نظراتش در مورد سینمای معناگرا و موسیقی ، خیلی آوانگارد بود .

 موبایلش زنگ خورد . كلمه  khoone  را دید . زنش بود . ازش پرسید كه كی برمیگرده . به زنش گفته بود كه با یكی از دوست های دوران دانشجویی ، توی شركت همون دوستش ، یه جمع چند نفره از همكلاسی های قدیمی جمعند . هیچ وقت زنش زیاد  پا پی  روابطش با دیگران نمی شد . یه جورایی بهش اطمینان داشت . به همین خاطر وقتی به زنش گفت كه شاید شام رو هم با همون دوستاش بخوره ، فقط زنش گفت كه خوش بگذره و مواظب باشه سرما نخوره . بعد هم قطع كرد .

به حوالی عباس آباد رسیده بود و داشت پیچ خیابان را رد می كرد . اولین بار بود كه در مورد چنین موضوع مهمی به زنش دروغ می گفت . آخه چطور می تونست بگه كه نسرین ، از طریق اینترنت و وبلاگش تونسته  اونو پیدا كنه .

پیش خودش فكر كرد كه دنیای كوچیكی است و هیچ چیز از هیچ كس پنهان نمی مونه .  قبلا چند بار توی گوگل ، اسم چند تا از دوستاش را سرچ كرده بود . به غیر از یك نفر ، اسم هیچكدومشون توی اینترنت نبود . وقتی برای همون دوستش یك ایمیل فرستاد ، بعد از دو هفته جوابی دریافت كرد . دوستش  الان توی دوبی در كار املاكه و تا چند ماه دیگه هم ایران نمی آد.

اولین بار كه ایمیل نسرین را دریافت كرد ، توی  subject  نوشته بود

Salam . man  nasrin   hastam .

 فكر كرد شاید از این ایمیل های سركاری باشه و حذفش كرد . ولی وقتی ایمیل دوم را دریافت كرد ، توی همون   subject  ، نام فامیل نسرین هم نوشته شده بود . اولش به جا نیاورد ، ولی بك دفعه دلش هری ریخت پایین . پیش خودش گفت كه شاید كار بهروز باشه .  بهروز تنها دوستی بود كه از قدیمها براش به جا مونده . با بهروز خیلی صمیمی بود و تا فیها خالدون همدیگه رو خبر داشتند  .  قبل از باز كردن ایمیل ، با بهروز تماس گرفت ولی اونهم بی اطلاع بود .

نمی تونست بر وسوسه اش غلبه كنه و بالاخره ایمیل را باز كرد . ضمیمه ای ظاهر شد كه معلوم بود یك عكسه . وقتی عكس ظاهر شد ، ..... خدایا خودش بود . نسرین

عجب عكسی . همون طراوت و انرژی و زیبایی از چهره اش می بارید . ابروهای كمانی كه معلوم بود با مهارت تتو شدن ؛ چشم های كشیده و مینیاتوری و عسلی ؛ لب های هوسناك ؛ دندونهای ردیف سفید ؛ دماغ كشیده و ظریف . همون جهره جذاب و دلكش كه داشت از توی مانیتور نگاهش می كرد .

به عكس خیره مونده بود . انگار همه تصاویر خوش زندگیش ، روی صفحه مانیتور جون می گرفتند . نمی دونست چه مدت داشت به عكس نگاه می كرد .

لغزش یك قطره را روی گونه اش حس كرد .  یك آن  ،  فكر كرد عكس توی مانیتور هم داره گریه می كنه .

یاد اونروزی افتاد كه با هم داشتند توی پارك ساعی در مورد اشعار اخوان ثالث بحث می كردند . نسرین همیشه این شعر رو می خوند :

" او به چشم من نگاهی كرد // دید اشكم را //  گفت  ، ها ؛ چه خوب آمد به یادم // گریه هم كاری است  // گاه با شوق  // با لبخند .......  "

 با صدای  s.ms   دوباره به خودش اومد . شماره زنش بود . سر توانیر توی ترافیك گیر كرده بود . زنش می خواست كه موقع اومدن یك دبه ماست بخره . حالش بد شد . به خاطر یك دبه ماست الكی از اون حال و هوا بیرون اومد . اولش خواست كه زنگ بزنه و بگه حوصله خرید نداره . ولی پشیمان شد . به زنش فكر كرد . اگه توی قصه هاو داستانها ، صحبت از یك زن خوب باشه ، حتما منظورشون ، زن اونه .  یك زن سنتی با همون ویژگی های شناخته شده شرقی : محجوب و آرام و قابل اطمینان .

از طریق یكی از دوست های مادرش با خانواده زنش آشنا شدند . اونوقت ها برای زن گرفتن تحت فشار بود . می دونست خانواده اش از اون تیپ هایی نیستند كه اگر خودش كسی را كاندید كند ، بتواند موافقت خانواده را بگیرد .  مادرش معتقد بود دختری كه با كسی دوست بشه  ، بعد از ازدواج هم با مردهای دیگه دوست می شه . طبق لیست مادرش ،  اا  بار رفته بودند " دختر بینی " . هیچ كدوم رو پسند نكرده بود و یا شاید اونها پسندش نكرده بودند .  از وقتی با نسرین آشنا شد ، دیگه  هیچ دختری به دلش نمی نشست . واقعیتش این بود كه هیچ دختری رو از نظر زیبایی و متانت ، قابل مقایسه با نسرین نمی دونست . پدرش هم در این مورد ، تابع مادرش بود . خودش خوب می دونست كه نمی تونه از موقعیت مالی مناسب پدرش صرفنظر كنه ؛ ولی تنها شرط پدرش ، اطاعت از مادر بود .

طی یك مراسم آبرومند و با رعایت كلیه تشریفات و  مراسم مذهبی   عقد كردند.

آرامش عجیبی تو زندگیش حكمفرما بود . می دونست كه این آرامش فقط به خاطر وجود زنشه . همیشه این زنش بود كه كوتاه می اومد . از اون زنهایی كه یاد گرفته باید مردش را توی رختخواب و آشپزخونه راضی نگه داره . دستپخت خوبی داشت و توی رختخواب هم كم نمی گذاشت .

یك بار از زنش سوال كرد كه اگر  40  سال دیگه ازش بپرسن كه چه فضیلتی داشته ، چه جوابی داره ؟ زنش هم بعد از كلی فكر كردن گفت كه بزرگترین فضیلت از نظر اون ، وفاداری به شوهره .

چقدر از این جواب متعجب شده بود . پس تكلیف عشق تو زندگیها چیه ؟ توی این مدت بعد از ازدواج تا قبل از تماس با نسرین ، داشت یه جورایی به بن بست فلسفی می رسید . روش زندگیش طوری بود كه رفته رفته باورهای قدیمی خودش هم براش كمرنگ می شد . مثلا همین عشق .

اینكه عاشق بشی و خون دل بخوری  تا اگه قضا و قدر همراهیت كنن و به عشقت برسی . بعد هم از حاصل عشقبازیها ، موجود دیگه ای وارد این دنیا بشه كه اون هم نفهمه چرا اومده و چرا رفته .

و یا اینكه در صورت رسیدن به عشقمون ، با یه بغل خوابی ساده ، یا یه جیغ بچه و یا یه بوی پیاز داغ و قرمه سبزی ،، دوباره روزمرگی و ماندگی زندگی به سراغت بیاد و نه دیگه اثری از علاقه و نیاز بمونه و نه اثری از عشق ، كه بقولی عالیترین تمایل و وابستگی بشریه .

رسید دور میدان ونك . شلوغی دور میدان كلافه اش كرد . یاد دیشب افتاد كه با زنش یك نیمچه دعوایی كرده بود . داشت فیلم "  كوتاه درباره عشق " كیشلوفسكی را می دید كه زنش پیله كرد می خواد سریال طنز كانال 3 رو ببینه . از حرصش تلویزیون را خاموش كرد و داد و بیداد راه انداخت .  زنش اول لج كرد ؛ ولی بعد مثل همیشه كوتاه آمد و از دیدن سریال منصرف شد .

یاد اون روزی افتاد كه با نسرین  همین فیلم كیشلوفسكی را دیده بود . اونوقتها دستگاههای   dvd   زیاد معمول نبود و فیلم ها بیشتر روی نوارهای ویدیویی ظبط می شدند . پیدا كردن فیلم خوب هم كار مشكلی به نظر می رسید . ولی تو دست و بال نسرین همیشه فیلم خوب پیدا میشد . وقتی با همدیگه فیلم رو دیدند ، نسرین خیلی احساساتی شد . بعد فیلم رو براش تحلیل كرد . از راز اون تلسكوپی گفت كه پسر قهرمان فیلم ، از پشت آن ، زن را می دید كه بغل این و آن می لولید .، یا آن لحظه ای كه پسر ، دست زن را می گیره و از حال می ره . نسرین با چه حرارتی می گفت كه چه نفس هنرمندانه ای در  روح فیلمهای كیشلوفسكی وجود داره و اینكه عشق ، خیلی دست نیافتنی تر از اونه كه همه فكر می كنند.

همین دیشب دوباره فیلم را گذاشت كه ببینه .  توی همه لحظات فیلم ، نسرین را حس می كرد كه در كنارش نشسته و در مورد كارگردان و تحلیل فیلم حرف می زنه .

رسید سر تقاطع نیایش . دوباره یك  s.m.s  رسد . پشت چراغ فرصتی بود تا پیام را چک کنه . اسم   gol  را كه دید ، با عجله پیام را باز كرد . این اسم  مستعار را توی همین چند روزه برای شماره  موبایل نسرین ،    save   كرده بود .  پیام را خوند :

To  ra  man  chashm  dar  raham  shabahengam

نسرین این شعر نیما را خیلی دوست داشت . همیشه سر قبر " فروغ " در قبرستان ظهیر الدوله این شعر را می خواند . خیلی از جمعه ها می رفتند ظهیر الدوله  و نسرین سر قبر " فروغ " و " رهی " و " بهار " و " داریوش رفیعی " و " مرتضی محجوبی " و " ایرج میرزا " می نشست و همیشه از شعرهاشون می خوند و یا یه آهنگ رو  زمزمه می كرد .

رسید روبروی پارك ملت . چقدر توی این پارك با هم قدم زده بودند . یك بار یكی از آشناها كه ظاهرا اونها رو با هم دیده بود ، به مادرش راپورت داده و ضمنا از سلیقه اون هم تعریف كرده بود .

زیبایی نسرین واقعا مسحور كننده  به نظر می رسید . به همین خاطر خیلی مورد توجه پسرها بود . خودش تعریف می كرد كه قبل از اون ، با 4 تا پسر دوست بوده . ولی ظاهرا همه اونها چیزی بودند مثل برادر خودش . فقط عشق و حال و مهمونی و ماشین بازی و جاز و راك .

نسرین میگفت كه چطور یك بار سعی  می كرده به یكی از اونها در مورد تفاوت ماهوی موسیقی پاپ و سنتی توضیح بده و در حین صحبت ، پسر بی اعتنا به حرفهای اون ، با فلان جایش بازی می كرده و زیپش را پایین می آورده تا به قول خودش ، یك مرحله جلوتر باشه !!!

 پل پارك وی را می دید . پایش از بس كلاج و دنده گرفته بود ، درد می كرد . با هر زحمتی ، از زیر پل رد شد .

یاد اونروزی افتاد كه تلفنش را برای نسرین ایمیل كرده بود . چهار روز قبل  .  چند ساعت بعدش نسرین تلفن كرد . وقتی جمله  "  سلام آقا ؛ چطوری "  را ار آنطرف خط شنید ، قلبش مثل قلب یك گنجشك می تپید .  خودش بود . با همون تنالیته سنگین و دوست داشتنی .  به تته پته افتاده بود . نمی دونست چطور باید ادامه بده . ولی نسرین مثل همیشه مطمین و  قشنگ حرف می زد .

بعد از احوالپرسی ، اولین سوالش این بود كه آیا هنوز متاهله یا نه ؟

یك لحظه فكر كرد جواب مثبت بده ؛ ولی فورا پشیمون شد و گفت كه از زنش جدا شده . وقتی نسرین علتش را پرسید ، جواب داد كه تفاهم مشترك نداشتند . نسرین هم گفت كه اون ، جزو 30 درصد زوجهایی هستند كه در سه ساله اول زندگی ، از هم جدا می شن .

همیشه آمارهای مهم را به خاطر داشت . از نرخ تورم و بیكاری گرفته تا  آمار ازدواج و طلاق و جمعیت و زنان خیابانی و آلودگی هوا .

پیش خودش فكر كرد كه اگه به جای زنش ، با نسرین زندگی میكرد ، چطور می شد . توی محافل و مهمونی ها ، یك زن شیكپوش و سكسی و اجتماعی و زیبا داشت تا یك زن محجوب و محجبه و ساده و معمولی .

 اونوقت به جای دستور پخت غذاهای جدید  و سركه گرفتن و ترشی و مربا انداختن و عقب افتادن عادت  زنهای فامیل و آمار همبستری  مردها ،  می تونست  از موضوعات مبتلابه  جامعه  و ناهنجاری های  ساختاری و حقوق اجتماعی اقشار مختلف و معضلات اقتصادی  جامعه با زنش بحث كنه .

یك بار توی مهمونی یكی از دوستهای نسرین ، بنا به اصرار، قرار شد به همراه نسرین برقصند ولی نسرین منصرف شد . دوستش هم گفت كه اگر نرقصند ، اون هم توی عروسیشون نمی رقصه .

تا این جمله از دهن دوست نسرین دراومد ، حس كرد كه چطوری نسرین از درون خالی شد . نسرین می دونست كه نمی تونه با اون ازدواج كنه . قبلا در مورد دیدگاه خانواده اش با هم  مفصلا صحبت كرده بودند . نسرین گفته بود كه وضعیت اونو درك می كنه ؛ ولی حاضره تا  زمان ازدواج اون ، با هم دوست باشن .

چند ماه بعدش كه مراسم رسمی و خطبه محرمیت و عقد و عروسی را می گذروندند ، حس می كرد كه نسرین ، رفته رفته آب می شه . عقد و عروسی توی یك روز بود . خانواده زنش از اون مذهبی ها بودند كه نمی خواستند دخترشون عقد كرده ، خونه پدر بمونه .

اولش تصمیم داشت نسرین رو به جشن عروسیش دعوت كنه . ولی این كار رانكرد . نمی خواست بیشتر از این اذیت بشه .

دو روز قبل از عقد رسمی ، توی كوچه ظهیر الدوله با نسرین قرار گذاشت .  قرار بود سه ساعت بعدش با خانواده زنش بروند  بازار تجریش برای خرید عروسی . توی این سه ساعت وقتی كه داشت ، با نسرین رفتند دربند . خداحافظی دردناكی بود. برای آخرین بار دست نسرین را گرفت و بوسه گرم نسرین روی گونه های اون نشست .

میدان تجریش را پشت سر گذاشت . دستش را به طرف گونه اش برد . زنش بر خلاف نسرین عادت داشت كه گونه چپش را ببوسه . یادش افتاد كه چطوری  روز قبل از عقد ، می خواسته زنش را ببوسه . زنش از این كارها بدش می آمد و همش می گفت بذار برای بعد از عروسی .

دور میدان قدس ، چراغ قرمز بود . صدای قلبش رو می شنید كه به شدت بردیوارهای سینه اش سرمی كوبید.یاد یكی از جمله های قصار نسرین افتاد كه میگفت :

"  وقتی مشكلی اشك رو مهمون چشمهامون می كنه، باید بهش متصل بشیم ... چون یكی از حلقه ها رو پیدا كردیم! وقتی لبخند روی لبهامون می شینه باید بهش متصل بشیم ... چون یكی از حلقه ها رو پیدا كردیم!

... اگه با چشم باز نگاه كنیم خیلی از این حلقه ها رو میتونیم ببینیم... حلقه هایی كه از همین جا ،  رو ی زمین شروع می شن تا ما رو به ابدیت متصل كنند. غم ها، شادی ها، گرفتاری ها، شكست ها و ... همه و همه حلقه هایی هستند كه یك نردبان می سازند از زمین تا آسمون ... و ما ... می تونیم ... یكی یكی این حلقه ها رو بگیریم و بالا بریم ...  تا ابدیت بالا بریم ...  بالا، بالا، بالاتر "

 با صدای بوق ماشین های پشتی ، به خودش آمد . پیچید اول خیابان دربند . ناخودآگاه سرعتش را کم کرد . این دلهره سکر آور را دوست داشت. همیشه سر قرار با نسرین اینطوری می شد . قرارشون سر كوچه ظهیرالدوله بود .

از دور ، چند تا زن را دید . ولی به راحتی می توانست از بین صد تا زن ، هیکل نسرین را تشخیص بده . به قول خودش همیشه می گفت ؛ قد آغوش منی ؛ نه زیادی نه کمی .

در یک آن ،  نسرین را دید . همانجوری ، با همان هیکل و قواره . توی تاریکی اول شب می شد زیبایی دل انگیزش را دید .

جلوی پای نسرین زد روی ترمز و گفت : " خانم کجا تشریف می برید ؛ در خدمت باشیم "

نسرین با همان ناز و ادای همیشگی ، درب جلو را باز کرد و نشست . چه عطری توی ماشین پیچید . یادش اومد که چطور برای کادوی تولد  نسرین ، صد تا مغازه رو زیو رو کرده بودن تا بتونند عطر دلخواهشو  پیدا کنند .

حالا همون بو ، همون قیافه ، همون زیبایی و از همه مهمتر ، همون حس .

می خواست تلفنش را خاموش کند تا کسی مزاحم نشه . تا دستش را برد ، تلفن زنگ خورد . فقط توانست کلمه .    " خونه " را ببینه .

 . تلفن را خاموش کرد و پایش را روی پدال گاز فشار داد . ماشین با زوزه ای به حرکت درامد و سر بالایی را باسرعت به سمت دربند ، طی کرد .

                                 دی 86

قسمتی كه با رنگ زرد مشخص شده ، از یك وبلاگ اخذ گردیده است.

 

 



نوع مطلب : شخصی 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 




Admin Logo
themebox Logo



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات